ذبيح الله صفا
1102
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
عشق از سَرِ شوق خواست فى الحال * رفتن بَرِ شاه مشترى فال چشمش بجمال شه برافتاد * وز دهشت آن ز پا درافتاد دستش بگرفت حزن حالى * تا رست ز سطوت جلالى آمد به خود و ز هر طرف ديد * پيرامن خويش صف بصف ديد خيل ملك اندر آمده تنگ * ارواح رواق هفت اورنگ فى الحال نهاد رخ برايشان * از هيبت حسن دل پريشان ايشان كه ورا به راه ديدند * سرهنگِ جنابِ شاه ديدند كردند امور خويش تسليم * يكباره به دو براى تعظيم او را همه پادشاه خواندند * در موكب او به راه راندند پس عشق بحُزن كرد اشارت * كآماده شو از پىِ وزارت فرماى بدين سپاه يكسر * تا پيش جناب شاه سرور بر خاك نهند چهره از دور * چون سايه به پيش چشمهء نور كز ذره كسى نداشت اميد * نزديك شدن باوج خورشيد تا كى خبر آورد بشيرى * نزدش ز مكان دلپذيرى شايستهء بزم تاجداران * درخوردِ نشستِ شهرياران * چون رفت بفال سعد ميمون * تا زان شه خرّم همايون از مملكت وجود آدم * بر عزم ديار ما تَقَدَّم بود آن شه شهسوار دايم * بر مرصد انتظار قايم از يوسف مصر چون در آفاق * آوازه فگند صنع خّلاق و آنجا كه شنيد گفتوگويش * بشتافت سبك بجستوجويش چون صورت دلرباى او ديد * با او بوصال در خراميد بر اوج سرير ماه كنعان * بنشست چو آفتاب تابان